تبليغاتX
فرقه ضاله بهائی
والله ما كه از اول مشروطه خواه نبودیم . یعنی اصلاً نمی دانستیم مشروطه

چیست . همیشه خدا هم دعاگوی پادشاه اسلام پناه بودیم و داشتیم نان و

 ماستان را می خوردیم . البت، همین الان هم غلط بكنیم اگر بدانیم این

اجنبی بازی ها و كفر گویی ها چی باشد . ما را چه به این حرفها!


بروم سر اصل مطلب؟ چشم!


ما یك روزی نشسته بودیم توی قهوه خانه و داشتیم حرفهای ... نه اصلاً

حرف نمی زدیم، داشتیم نان و ماست ... نه، چایی می خوردیم . همین كه

 خواستیم پا بشویم و برویم سر دكان یك جوانی آمد تو قهوه خانه و گفت:

 «شما مسلمانید؟»


ما هم گفتیم ... یعنی جماعت گفتند: «بله!»


جوانك گفت: «اگر مسلمانید و راست می گویید پس باید بیایید برویم توی

مسجد آدینه بست بنشینیم؛ یك سید اولاد پیغمبر را به تیر غیب كشته اند!»


من كه هیچی نگفتم ولی یكی آن وسط داد زد: «الهی به تیر غیب ...»

 بقیه اش را نگفت، یعنی گفت: «اصلاً به من چه!» به رگ غیرتش خورده

بود ولی زود ول كرد!


جوانك گفت: «پس شما مسلمان نیستید و اگر همین الان سید الشهدا را

 جلویتان شمر سر ببرد، حكماً هیچی نمی گویید.» ما هیچی نگفتیم.


گفت: «بدبخت ها مجتهد حكم داده!»


آن آدم كه رگ غیرتش گرفته بود، انگار كردم كه دوباره خواست بگیرد كه

نگرفت. جوانك خسته شده، گفت: «هر كی نیاید حرام زاده است!»

 
رگ غیرت همه مان گرفت! یعنی مال من

 نگرفت، انگار كردم كه گرفت ولی

 برای بقیه گرفت. بلند شدیم آمدیم

توی بازار. یعنی من می خواستم در

 

 بروم ولی چون جلوی صف بودم نگذاشتند! بعد جلوتر كه رفتیم دیدیم

همین طور جماعت آمدند و قاطی شدند! من ِ بنده ی بدبخت ِ روسیاه هم

چون افتاده بودم اول صف، باقی فكر كردند جلودارشانم! جنازه سید را

گذاشتند روی دوش من. باور بفرمایید من اصلاً كاره ای نبودم. تازه من پیرمرد

 چپقی ِبنگی ِشیره ای ِروسیاه مگر جان كشیدن نعش دارم؟ ندارم كه! آنها

به زور گذاشتند روی دوشم! خلاصه نعش سید را بردیم و بعدش هم توی

مسجد ماندیم. همه دنبال من افتاده بودند كه تو بزرگ مایی بگو چه خاكی

 توی سرمان بریزیم؟ هر چه می گفتم كه چه بزرگی؟ چه كشكی؟ چه

 پشمی؟


می گفتند: «تو بزرگ مایی، بگو چه خاكی توی سرمان بریزیم؟!»

 
گفتم: «بروید آن جوانك را پیدا كنید.» پیدا نكردند.


گفتند: «آن بیرون قزاق ها مانده اند، قدغن كرده اند احدی تو نرود، بیرون

هم نیاید!»


خلاصه كلام، من هم كه آن طور دیدم شب به جماعت گفتم می روم خلا، از

 راه پشت بام فرار كردم. حالا هم نمی دانم این مشروطه كه شما می گویید

چی هست؟ عدالت خانه چی هست؟ من كی هستم؟ این ورقه را كی

نوشته؟!

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 15:21 توسط احمد رضا |