تبليغاتX
فرقه ضاله بهائی

كتاب نامه‌اي از سن پالو نوشته امان الله شفا در سال 1350 به چاپ رسيده و اكنون پس

از 34 سال توسط انتشارات دارالكتب و الاسلاميه تجديد چاپ شده است.

نامه‌اي از سن پالو كتابي است حاوي نامه امان‌الله شفا كه توسط مرتضي آخوندي و

 محمد باقر بهبودي دو تن از خبره‌ترين بهايي‌شناسان تصحيح و تدوين شده است.


نامه‌اي از سن پالو نوشته شخصي است كه خود روزگاري شمع محفل بهاييان بوده

 اما به مرور زمان عدم صداقتشان را دريافته و سعي دارد با نامه‌ نگاري دوستانش

را كه هنوز به بهاييت معتقدند از گمراهي برهاند. از اين رو با استناد به اسناد و كتب

 مورد قبول با بيان و بهاييان به رد افكار و عقايد آنها مي پردازد.


فهرست عناوين اين كتاب عبارت اند: عصري كه مدعيان پيغمبري چون علف مي‌روند،

 مقدسين آخرالزمان، هم مسيحايي ظهوريون، روحانيون، موعود جهاني، خدايان

ايراني، علم است يا شعر و قافيه، چسب احاديث با سريش، گرمي بر اثر يك مويز،

 قصه مجعول بعثت، نقشه سري بودن انقلاب، ليست سفيد و سياه، حديث مكه

 و كوفه و ...

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 16:50 توسط احمد رضا |

همان بزرگ پیامبر که نوید می دهد ، فرزندش مهدی (ع) دوازدهمین ائمه به روزگاری قیام کند و جهان را سراسر از برادری و برابری آکنده سازد و جامعه ای نوین بر پا نماید .

بامامت آن امام راستین ، حجه بن الحسن (ع) اعتقاد راسخ دارم و به غیبت و دراز عمریش نیز ، و انتظار قیام شکوهمندی را می برم و سر به  آستان  ولایتش می سایم .

و باز خدایم را سپاس  میدارم که راه حق را به من نمود و از ضلالت و گمراهیم رهانید .

و اکنون  تو ای برادر عزیز و دوست روحانی لحظه ای فرمان پر ارج درون پژوهشگرت را به پاسخ مثبت جوابگو باش و بیندیش . اگر چه اعتراف دارم که بسی بی تقصیری ، چرا که بهائیت و مبلغان ، به تو و هم مسلکان بهائیت اجازه فکر کردن و تحقیق را نمی دهند و در برابر پژو هش و جستجو یت سد و بند های فراوانی بسته اند .

اما تو بی هراس از تو بیخ و طرد ، حقیقت را جستجو کن و بهائیت ر ا از درون ببیبن و آثار و الواح را خود مطالعه کن و خوب مطالعه کن . و بدان که خداوند کسانی راکه در راه شناخت حقیقت کوشش می کنند راهنمائی خواهد نمود .

و اکنون پوزش می طلبم از اینکه زمانی از وقت ترا گرفته ام که به درد دلم گوش فرا دهی و از تو سپاس میدارم .

و می خواهم که به سخن آخرم گوش فرا دهی .

تو دوست حقیقت جوئی که تا این حد ، پژوهش را مقدس میدانسته ای که حاضر به شنیدن سخنانم تا اینجا با شهامتی آزاد منشانه شده ای ، فرمان پاره کردن نامه ها را که ، مخالف روح حقیقت پژوهت بوده پشت سر نهاده ای ، اکنون در پایان سخن ، تنها پیک امیدم را روانه ات می کنم و این نخستین گام حقیقت جوئی را به انجامی روشن در آغوش خورشید ، آرزو می کنم .

درود بی پایان بر اندیشمندان حق جو و بر رادمردان کوشا

                                     آرزومند توفیقتان مسعود اعظم

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 5:19 توسط احمد رضا |

عمر خود از ستم هایش می گوید

در نامه ای دو ستانه از عمر به معاویه ، عمر می نویسد :

.......فاطمه دست خودرا بر در زد و نمی گذاشت آن را باز کنم . گوشت روی دستش را کندم

 که سخت بر من گران آمد . با تازیانه به انگشت و دست او زدم و او را به درد آوردم .گریه

 و آهی از عمق جان او ، دلم را تکان داد که نزدیک بود مرا نرم سازد و از همان جا بازگردم

. کینه های را که از علی داشتم ، به یاد آوردم . به یاد اوردم که چطور شیفته خون سروران

عرب بود . مکر و جادوی محمد را به یاد آوردم وبر در خانه لگد زدم . فاطمه سینه و شکم

 خودرا به در چسبانده ودر را سپر قرار داده بود . ناله ای از جگر برآاورد . گفت : یا ابَتَاه ،

 یا رسول الله ِ، هکذا کان َیَفعَلُ بِحَبیبَتِکَ وَابنَتِکَ ، آه ، یا فضِةُ ، الیکِ فَخُذینی ؛ واللهِ قَتَلَ ما

 فی أحشایی منِ حَملٍ .آه پدر جانم ، رسول خدا، این گونه با حبیبه و دخترت رفتارمی کند .

آه ، فضه ، به سویم بیا و مرا دریاب ؛ به خدا سوگند ، فرزندی را که در رحم داشتم ، کشت (4)

شنیدم که درد زایمان او را گرفته و به دیوار تکیه زده است . در ر فشار دادم و وارد شدم.

 فاطمه به سویم آمد با حالتی که دیدگانم تاریک گشت . از روی همان مقنعه چنان سیلی به

 صورتش زدم که گوشواره اش پاره شد و بر زمین افتاد ...............

 

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 23:23 توسط احمد رضا |