و دیگر اینکه رهبری از کیش من از دولت استعمار پیشه انگلیس لقب و نشان قهرمان knight hood می گیرد و نمیدانم چه خدمت بزرگ به این دولت بیگانه نموده که این چنین شایسته تشویق و تمجید آن دولت قرار گرفته است .
اینجا بود که احساس کردم بجای آن زرق و برقها، در درون این آئین جز تاریکی و تیرگی هیچ نیست و آوائی که از دور خوش بود بس کریه می شنوم ، و پهندشت پر ابی که از کناری دیده بودم ، از نزدیک سرابی بیش نمی بینم ، و دیگر حقایقی تلخ که نمی دانم چگونه آنها را بازگو کنم و اکنون عزیز برادر انصاف بده اگر در این مقام و مواجهه با این حقایق بجایم بودی چه می کردی ؟ آیا بجز راه یابی از خدای بزرگ و سر سپردن به آستان بندگیش و طلب کمک از او راهی برایم بود ؟
و اینک بسی خرسندم که خدایم مرا که سالها ، جوانی خود را به اعتقاد به آئینی این چنین بسر برده و شاید انسانهائی نا آگاه را نیز بدین راه خوانده بودم ، بار دیگر بآستانش پذیرایم شد و بآئین زنده و جاوید خود – اسلام- رهنمونم ساخت صمیمانه خدای راستینی را شکر گزارم که نه چون خدای بهائیت مجسمه ای است سرار عجز ، و انسانی سراسر نیاز ، بلکه خدائی است با قدرت و شو کت ، که قران و اسلام همانند و هماوردی برایش نمی داند و چیزی به مثابه اش نمی شناسد و نیز بسی افتخار دارم که به خاتمیت بزرگ پیامبر راستین اسلام اعتقاد داشته و او را بعنوان رسول آخرین پروردگار و فرجام انبیاء الهی پذیرایم ................
ادامه دارد ......................
عزیز درد دل می کنم و امیدم آنست که از مسئولیت بزرگ خویش ، وضیفه ای
کوچک انجام داده باشم .
در حدود پنج سال پیش بر اثر روح کاوشگری که در نهاد هر انسانی وجود دارد،
و بدنبال انگیزه پژوهش و کاوشی که یک جوان از آن برخوردار است ، بر آن شدم
تا از آئین تو دوست روحانی اطلاعی بدست آورم و بقول شما (( تحری حقیقت )) کنم
. بدنبال این خواست با برخوردها و تماسهای چند شیفته آئینت گشته ، بدین معتقد
شدم که آنچه می جستم یافتم و بهمین سبب تقاضای تسجیل کرده و به جرگه
احبا پیوستم تا بتمام معنی خود را بهائی احساس کرده باشم و بدنبال این احساس
بودکه به کوشش و جدیت پرداخته تا هم بیشتر و هم بهتر آئینی که بدان سر
سپرده بشناسم و هم درترویج آناقدامی بنمایم ودر این راه قدمی بردارم و نمیدانی
که در این رشته چه رنجها برده و چه مشقتها بجان خریدم ولی بخود قبولاندم
که باید در راه رسیدن به حقیقت و نشر آن ، مصائب را چون شربتی بنوشم ودندان
بر جگر نهم و آنگاه بود که : بدنبال روح کاوشگر درونم در آثار و الواح بهائیت به
مطالعه و جستجو پرداختم .
اما چه بگویمت ای برادر که چون پوسته این آئین را کنار زدم و حصارهای
برون را شکسته بدرون راه یافتم در عمق و ژرفای ای آئین و پیروانش چه چیزها
یافتم و با چه حقایقی روبرو شدم ، نمی دانم
چه بگویم و چگونه ترسیمی از انچه یا فته ام برایت داشته باشم .
ادامه دارد .......