آيا اين نوشته ها به هذيان يك تبدار شبيه نيست؟!(55)
البته اسلوب نگارش فارسي او از لحاظ رواني و سادگي و عمق معني!!
، عيناً مانند نوشته هاي عربي وي است و در اين آثار جز بعضي
حروف و روابط، ديگر كلمه فارسي ديده نمي شود و اسلوب جمله بندي
به صورت جمله هاي زبان عربي ولي مغلوط است به طوري كه اغلب
اوقات فهم آن غير ممكن است. به خصوص كه به رمز و كنايه صحبت
مي كند. مثلاً در خطاب به ملا محمدعلي ملقب به قدوس مي گويد:
«يا محمد قبل علي» يا اين كه خود را «ذات حروف السبع» مي خواند
(حروف كلمه علي محمد هفت است) و گاهي هم برابر عددي
اسامي را مي نويسد. اينك جملاتي چند از كتاب بيان فارسي وي،
تا اسلوب فارسي نوشتن او نيز روشن شود:
از بيان فارسي باب اول از واحد ثاني
«شبهه اي نيست كه هر مرآتي كه مقبل شمس مي شود، خود
مستشرق مي شود والا خود بنفسه طالع مي شودو غارب مي گردد
و عز كل است كه به ثمره وجود خود كه فوز بلقأالله و ايمان به آيات
اوست برسند والا خود شئي باطل مي گردد بنفسه و همين شجره
است كه غرس شجره قرآن را در افئده مردم نمود، از براي امروز و
امروز كل خود را نسبت به او مفتخر و معزز مي داند و مي كنند آنچه
كه مي كنند و اين است معني لاحول و لا قوه الا باالله در تشريع الا
اگر اين نسبتي كه حقيقت ندارد، از خود سلب نمايند به قدر ذبابه
قدرت ندارند. . . ».
از بيان باب السابع من الواحد الثاني
«خداوند طين را بيت خود قرار داده كه كسي كه يوم قيامت عرض
بر شجره حقيقت مي شود، از اقرار به عرض او و از لقأ او به لقأ
او مستبعد نگشته و تسع تسع عشر عشر آني از يوم قيامت
بهتر است از آنچه سنين ما بين القيامتين مي گذرد». (56)
بعضي از فروع تعاليم باب
- تمام كتب ديني و اخلاق و ادبي و علمي بايد محو و نابود شوند!
تنها كتاب «بيان» معتبر مي باشد و با وجود آن، نبايد به كتب
و آيات و تفاسير و دليل و برهان هاي ديگر رجوع نمود و به آنه
ا
ايمان آورد!
در كتاب جنات نعيم اشراق خاوري، جلد اول كه اشعار نعيم(57)
را نقل كرده آمده است:
«بر تو فرض است جز كتاب بيان
محو كل كتب حديث و قديم». (58)
بهائيان با وجود آنكه ميرزا حسينعلي در لوحي مندرج در كتاب
«مائده آسماني» و در كتاب «ايقان»(59) و «سوره الملوك»
جزماً اعتراف و اذعان مي دارد كه قرآن به هيچ وجه و صورتي
تحريف درآن راه نيافته و قرآن تمام بوده و اكنون نيز همان است
كه بوده است، «بيان» را ناس قرآن و «اقدس» را ناسخ «بيان»
(60) مي دانند.
زعما و مبلغان بهايي، درپاسخ اين سؤال كه چرا «بيان ناسخ
قرآن است؟» عموماً پاسخ مي دهند: به دليل تحريف قرآن مجيد.
و اين در حالي است كه عبدالحميد اشراق خاوري عقيده بهائيت
را در خصوص شبهه تحريف قرآن مجيد، چنين اذعان مي دارد:
«به صراحت در الواح الهيه نازل گرديده كه قرآن مجيد تمام و
كامل و از دستبرد سارقين و مغرضين محفوظ است». (61)
البته لازم به ذكر است كه به گفته نورالدين چهاردهي كتب
اساسي و مهم ازلي ها و بهائي ها جز نشريات جديد در دسترس
پيروانشان قرار نمي گيرد. (62)
برخي از تعاليم بابيت:
- واجب است انهدام و نابودي تمام ابنيه و بقاع روي زمين از كعبه
و قبور انبيأ و ائمه و تمام مساجد و. . . هر بنايي كه به نام ديانت
ساخته مي شود.
- واجب است بر سلاطيني كه به دين باب روي مي آورند، خانه
علي محمد باب در شيراز را كه در آن تولد يافته و زندگي كرده،
به گونه اي خاص بنا كنند كه از بيرون نود و پنج درب داشته باشد
و از ميان نود درب و آنقدر وسعت داشته باشد كه تمام شيراز را
دربر گيرد و زماني كه اهل دنيا به حج بابيگري مي روند گنجايش
آن را داشته باشد. علاوه بر آن خانه شيراز كه «كعبه» مي شود،
هيجده بقعه رفيع ديگر بر قبر هيجده حروف حي كه مؤمنين او
هستند بنا نمايند. . . .
- حج كعبه شيراز بر تمام مردان پيرو باب واجب است و نيز بر
همه مردان و زنان شيراز.
- سال 19 ماه، ماه 19 روز، روزه 19 روز و روز عيد فطر اول نوروز است!(63)
- ازدواج با محارم غير از زن پدر، حلال مي باشد.
- معاملات ربوي آزاد و حلال است.
- حجاب زنان ملغي مي باشد (و بي حجابي آزاد و حلال).
- دخالت در سياست ممنوع مي باشد. (64)
- حقوق و وظائف شرعيه بر دو قسم است، قسمي مانند نماز
و روزه و غيرهما فردي و شخصي است و قسمي مانند شركت در
انتخابات محافل روحانيه و امور عمومي امري وظيفه اجتماعي است.
در قسمت اول انجام فرائض شرعيه از ابتداي سن بلوغ كه اول
شانزده سالگي است بر دختر و پسر متساوياً فرض و واجب است
و در قسمت دوم انجام تكاليف اجتماعي پس از پايان بيست و يك
سالگي و ورود به بيست و دو سالگي كه سن بلوغ اجتماعي آن
هم بر پسر و دختر متساوياً واجب است. (65)
«عبدالبهأ» در مورد تفاوت حقوقي مردان و زنان در فرقه بهائيت
مي گويد:
«در شريعت. . . نسأ و رجال در جميع حقوق متساويند مگر در بيت
العدل عمومي زيرا رئيس و اعضاي بيت العدل به نص كتاب رجالند. . . . »(66)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
55 -البته روانشناسان مي توانند با بررسي آثار باب، نوع بيماريهاي رواني
او را مشخص و در كنار كتب و اسناد تاريخي به نسل هاي آينده ارائه نمايند.
56 -عبدالحسين نوايي، فتنه باب، صص 155-.150
57 - محمد نعيم بزرگترين شاعر حزب بهائي، كارمند سفارت
انگليس در تهران و پدر عبدالحسين نعيمي- از جاسوسان نفوذي انگليس
در ميان جنگلي ها و جاسوس رسمي انگليس- است.
ميس لمبتون از دوستان نزديك عبدالحسين نعيمي بود كه همكاري
صميمانه اي با هم داشتند.
58 -نورالدين چهاردهي، چگونه بهائيت پديد آمد، ص .174
59 -سيدمحمدباقر نجفي، نويسنده كتاب بهائيان در ص 466 كتاب
مي نويسد: در مقابله اي كه مؤلف كتاب از نسخه خطي زين المقربين
و چاپ اول ايقان با ديگر چاپ هاي بعدي به عمل آورد حدود 491 مورد
اختلاف پيدا شد!
60- حسينعلي ميرزا پس از دعوي من يظهره اللهي، جهت مريدانش،
كتاب احكام بهائيان را به نام «اقدس» تحرير و ارائه داد و به گفته ابوالفضل
گلپايگاني، كتاب اقدس در مقام تطبيق با كتاب «بيان» در اصول و فروع،
با يكديگر چنان مختلف و متفاوتند كه انجيل با تورات و كعبه با سومنات.
به نقل از كتاب بهائيان، نوشته سيدمحمدباقر نجفي، ص .445
61- كتاب «محاضرات»، عبدالحميد اشراق خاوري، ص .1093
62- نورالدين چهاردهي، چگونه بهائيت پديد آمد، ص .108
63 -سعيد زاهد زاهداني، بهائيت در ايران، صص 103-.100
64- سعيد زاهد زاهداني، بهائيت در ايران، به نقل از مجموعه الواح
ميرزا حسينعلي نوري، صص 3 و .4
65- احمد يزداني، مقام و حقوق زن در ديانت بهائي، ص .152
66- احمد يزداني، مقام و حقوق زن در ديانت بهائي، ص .95
مدارکی از کتب حسینعلی بهاء در دست است که وی گاهی ادعای
رجعت مسیح کرده است .
در کتاب مبین صفحه 49 ، سطر 6 خطاب به پاپ مسیحیان کرده و می گوید :
(( یا بابا اخرق الاحجاب قداتی رب الارباب فی ظل السحاب ... کذالک
یامر السماء الاعلی من لدن ربک اهزیز الجبار انه اتی من السماء مره
اخری ما اتی اول مره ، ایاک ان تعرض علیه ،:
ای پاپ ! پرده های غفل را بدر ، رب الارباب ( حضرت مسیح که خود بهاء است )
در سایه ابر آمد .... این طور تو را امر می کند قلم اعلی از طرف پروردگار
عزیز و مقتدر ، این مسیح یک بار دیگر از آسمان آمد ، چنان که در مرتبه
اولی از آسمانه آمد ، بپرهیز از این که اعتراض به او کنی
قبل از آنكه شما همه كتاب را بخوانيد،ما نمونه هايي چند از مطالب
اين كتاب وكتاب (پيام پدر )را در باره اعمال واخلاق رهبران مذهبي !و
پدران روحاني ! بهاييان ،براي شما مياوريم ،تا با مطالعه آنها وضع اخلاقي
ومعنوي افراد وابسته به اين حزب كاملا روشن گردد.((صبحي))كه
خودمبلغ باهوش وسخنور بهاييت بود ودوازده سال تمام در اين راه به
سفرهاي تبليغي رفته است وبا اغلب مبلغين بهائيگري در تماس بوده واز
وضع روحي واخلاقي آنان كاملا اطلاع داشته است ،در باره اين مبلغين
عالي شان بهاييگري ،كه به اصطلاح پيام آور شرافت !و انسانيت وصلح
ودوستي !بوده اند ،مطالبي ميگويد كه آگاهي ازآن براي شناخت ماهييت
بهائيگري ،بر همه لازم و ضروري است واينك مانمونه هايي چند براي
شما نقل ميكنيم..((مبلغ همدان ،جواني تبريزي از نوكر زاده هاي امير
بهادر بود كه خوب رگ خواب آنان را به دست آورده بود حظ خود را از
هر جهت بر ميگرفت وروزگار خوشي ميگذراند ، پيوسته لب از باده همدان
تر ميكرد وشب با سادة همدان بسر ميبرد ، بخصوص در ايام زمستان
يعني بهار مستان وعيد مي پرستان بساط كرسي دست آويز نيكويي
براي ملاعبه وملامسه بود وچنان مهارت در فن يافته بود كه گاهي اگر
حركتي ميكرد طوري ميكرد كه لحاف هم تكان نميخورد !)) حاجي
امين كه امين بهاييان بود وامور مالي احباب در دست او بود ،وضعي
بهتر از جوانان تبريزي نداشت : ((قواي بدني اش كامل بود وشهواتش
غالب ،چندانكه اكثر با زنان بيوه وشوي مرده اظهار رغبت ميفرمود وآنانرا
به مضاجعت ميخواند وبه قول خود،مشتري مال بي صاحب بود...)) ميرزا
محمد علي افندي غصن اكبر در عكا به خاطر شاگردامرد قصابي ((در آن
دكان آمد وشد داشت)) يكي ديگر از مبلغين به نام بهاييت ،سيد اسدالله
قمي بود :سيد اسدالله قمي پير مردي بود اهل وجد وحال وداراي حب
جمال واكثر در سفرهاي خود ، غلامي امرد استخدام ميكرد واز اين جهت
زبان طاعنان در باره اش دراز بود ،روزگاري به تبريز رفت واز آنجا صبئي
صبيح الوجه كه تقي نام داشت با خود آورد واصولا صبحي معتقد است
كه(( جز عبدالبها وحضرت خانم،ديگرا ن مردماني با شيدوكيد ،دام
گستر حقه باز بي دين ولامذهب ،ومن الباب الي المحراب خرابند )) ولي
همين جناب عبدالبها كه به اصطلاح جز مردمان بي دين حقه باز وخراب
نيست !سه ،چهار زن رسمي وغير رسمي !در اختيار داشت واز موسيقي
وسه تار و...تعريف ميكردوتازه علماي اسلام راهم زنديق ميناميدخود
صبحي مينويسدعبدالبهاعلاوه بر سه زن رسمي دخترك ديگري را در
خدمت نگه ميداشت… به جز اين سه زن ،دختري زيبا بنام جماليه بود كه
كنيز پيشگاه وآماده درگاه بود .. و((از بسياري از شهر هاي ايران دختران
دوشيزه ومه رويان پاكيزه براي فرزندان بها فرستادند تا هر كدام را كه
مي پسندند !نزد خود بخوانند واز آنها بود عزيه دخترآقا محمد قزويني
كه او را براي عبدالبها به عكا بردند ،ولي اين پيوند نگرفت .كساني كه
دختريرا به عكا مي رسانند ،برخي از آنها در ميان راه با آنها همدم وهمراز
ميشدند واز جواني بهره مند مي گشتند ...)) و خود عبدالبها در باره يكي از
برادرانش چنين ميگويد : ((ميرزا محمد علي را ديدم با دختري كه چندان
زيبا نبود لاس ميزد و به او ميگفت :دختر ها همه خوشگلند اما تو چيز ديگري
هستي .)) !!سيد اسدالاه قمي كه ذكر او گذشت ،خود مي گويد ((در تبريز زنه
ا شيفته من مي شدند و من دلداده شاهزاده عين الدوله بودم كه در آن
روزگارجواني نيك جهره بود)) يكي ديگر از مبلغين بهايي ،در مرحله اي از
پستي و خباثت بود كه : ((با دختر خود آميزش كرد و چون او را سر زنش
كردند گفت در اين كيش ! دراين باره باز داشتي نرسيده وبه فرمان خرد ،
باغبان ميتواند از ميوه درختيكه با دست خودكاشته ،بخورد...))
در ميان اصحاب عبدالبها دو نفر هندي بودند كه يكي از آنها خسرو نام داشت
((خسرو زرنگ بود ،كار خريد در خانه به او سپرده شد ...چشمش پاك نبود ،
گاهي كه در ميان مهمانان ايراني دوشيزه اي زيبا ويا زن شوهر دار با
مزه اي ميديد ،با آنها ور ميرفت ،.آن بيچاره ها هم دم نميزدند ...))
((خسرو))حتي در حضور عموم با دختران لاس ميزد ،او در يك شب
مهماني كه ميرزا رضا خان افشار هم بود با دختركي سبزه وبا نمك كه
فاطمه نام داشت ور ميرفت ((خسرو بي آنكه پروايي داشته باشد خود
را به فاطمه ميمالد وچشمش كلاپيسه !...ميشود من دل تنگ شدم كه
چرا اين پيش آمد را يك نفر ببيند كه بهايي نيست ،اگر بهايي باشد
باكي نيست ،هنگام شب كه تنها با عبدالبها از مسافر خانه آمريكاييها به
خانه باز ميگشتيم ،براي آنكه آبروي بها ييگري نرود ،گزارش ان را به
عبدالبها دادم همه را شنيد وهيچ نگفت ))ولي بعدها به من گفت :
ميخواهم اين را همه بدانند كه اگر كسي از كمترين چاكران ما بدگويي
كند به ما بر ميخورد.. واين ديگر از بهاييان است كه به نام تعليم كتاب
((اقدس)) به زن شوهر داري خيانت ميكند: ((يكي از مبلغان اين طايفه
آشچي نام ،به يكي ديگر از خانم هاي بهايي كتاب اقدس كه نوشته بها
است ، مي آموخت ،رفته رفته زن بيچاره را فريب داد و گفت :فرموده اند
رفع القلم در اين روز به پاي كسي چيزي نمي نويسند .و آرزويش اين بود
كه با او يار و همخواب شود . روزها اين چنين بودند تا روزي كه شوهر
ناگهان به خانه آمد و آن دو را در يك بستر ديد ، هياهو و داد و فرياد به
راه انداخت ، كار به محفل روحاني كشيد . بيچاره زن رسوا شد و خود
كشي كرد و پرونده آنها در محفل روحاني است از اين گونه كارها بسيار
شد كه من براي نگهداري آبروي مردم يك يك را نميگويم . ولي اين
را ميگويم كه هيچ كس از اين بد كاران رانده نشدند ... اكنون بد نيست
كه اجمالي هم از وضع اخلاقي (( شوقي افندي )) كه پس از عبد
البها كه پس از عبد البها با نيرنگ و حقه بازي رهبر مذهبي شد ،
مطلع شويم ... صبحي در بارة او مطالبي مينويسد كه ما از نقل آن جداً
شرم داريم و از شما خوانندة محترم معذرت ميخواهيم ولي توجه
بفرمائيد كه ما اينرا از يك كتاب چاپ شده نقل مي كنيم :
((.. ميرزا هادي با تهي دستي از هر مايه اي ، ضيائيه خانم دختر عبدالبهاء
را گرفت و شوقي را با دو پسر ديگر به بار آورد … در ميان نوادگان عبد البها
در روزهاي نخست من با شوقي آشنا شدم و او داراي سرشت ويژه اي
بود كه نميتوانم درست براي شما بگويم ! خوي مردي كم داشت و
پيوسته ميخواست با جوانان و مردان نيرومند آميزش كند !!! شبي
با او و دكتر ضياء بغدادي فرزند يكي از بهائيان نامور كه در آمريكا كارش
پزشكي بود و به حيفه آمده بود در عكا گرد هم بوديم و شوخيهائي كه
جوانان يكه ميكنند ، ميكرديم در ميان گفتگو ، من براي كاري از اتاق بيرون
رفتم وباز گشتم ، در با زگشت ديدم دكتر ضياء … من بر آشفتم و گفتم :
دكتر ! اين چه كاري است كه ميكني ؟شوقي رو به من كرد وگفت ((اگر
تو هم مردي …مانند اين سخنان واين كارها چندبار از او شنيدم وديدم ودر
يافتم كه بايد كمبودي دا شته باشد .
هر چند از ياد آوري اين سرگذشت شرمنده ام و ميدانم كه نبايد جز به
ناچاري اين سخنان را گفت ، ولي چون نيازمندي دارم كه - شوقي را
خوب بشناسيد – و بدانيد همانند هاي اينگونه مردمان كم و كاستي
دارند، چنانكه نميشود اينها را نه در رج مردان گذاشت و نه از زنان به
شمار آورد .
اي كاش در جواني شوقي به پزشك دانايي بر ميخورد و ايارش يك پهلوي
ميشد . اين كه ميبينيد نه دلبستگي به پدر دارد ونه اندوه برادر و خواهر
ميخورد و نه رنج مادر را در پرورش و نگهباني خويش بياد ميآورد و نه
دوستان جان فشان را سپاسگذار است ، فرمانها ميدهد كه كار مرد
خردمند نيست ، بهانه ها ميكرد كه از هوشياري به دور است ، همه
از آنجا سر چشمه ميگيرد من با شوقي دوست بودم ، در بيشتر گردشها
با هم بوديم تا آنكه چند ماه پيش از مرگ عبد البها به لندن رفت. به قول
صبحي و اكنون: (( اين بيچاره ها با اين اخلاق و رفتار ميخواهند سر مشق
اهل عالم باشند و دنيا را به وحدت برسانند و بساط روح و محبت بگسترانند
! بيچاره تر از اينها، آنها كه خبر از سيرت و خوي درون اين جماعت ندارند
و فريب تظاهرات اخلاقيشان را ميخورند … ))
خوانندة عزيز ما شمه اي از مطالب كتاب صبحي و پيام پدر را براي
آگاهي شما در اينجا نقل كرديم ولي شما با مطالعة همة اين كتاب و
پيام پدر ، حقايق بيشتري را دربارة دزديها ، خيانتها ، فساد اخلاقها ،
ميگساريها ، وكثافتكاريهاي ديگر سران حزب بهائيگري و مبلغان و
اغنام و احباب ، خواهيد يافت و خواهيد ديد كه چگونه مدعيان اصلاح
و ارشاد ، خود سر تا پا در لجن زار فساد و انحراف و فحشا ءغوطه ورند
ما در اينجا به مقدمة خود خاتمه ميدهيم و از شما مي خواهيم كه نخست
اين كتاب را به دقت بخوانيد و سپس به هر نحوي كه شده پيام پدر را نيز
بدست اورده و مورد مطالعه قرار دهيد .
ما اطمينان داريم كه از اين توصية ما متشكر و راضي خواهيد بود
درود فراوان بر شما خواننده عزیزیکه بخود اجازه می دهید
درست بیندیشید ، درست قضاوت کنید و درست نتیجه بگیرید
بهائیان معتقدند که میرزا علی محمد باب همان امام زمانی بود که شیعیان در انتظارش
هستند و امام زمان آمده ورفته پس بیائید :
(( امام زمان را زبان پیشوای بهائیان آقای میرزا علی محمد باب بشناسید ))
1- باب در صفحه 27 کتاب (صحیفه عدلیه ) می نویسد که امام دوازدهم محمدبن الحسن
صاحب الزمان می باشد .
2- باب در صفحه 123 کتاب تفسیر سوره بقره می نویسد که خدا به امام دوازدهم محمدبن
الحسن طول عمر داده و او هم اکنون زنده است .
3- در کتاب تفسیر سوره یوسف می نویسد که خدا خواسته تفسیر سوره یوسف از
طرف محمدبن الحسن العسکری باو داده شود .
4- د ر کتاب اسرار آلاثار خصوصی جلد اول صفحه 181 از قول میرزای باب مطالبی
آمده که خلا صه اش این است (( به من تهمت زده اند که ادعای وحی و امامت و
پیغمبری و بابیت نموده ام . لعنت خدا برایشان و خدا انها را بخاطر این تهمتها بکشد .
بدانید که بعد از حضرت محمد (ص) پیغمبری نخواهد آمد و امام دوازدهم هم نیز
محمدبن الحسن العسکری بوده و غیر از چهار نایب خاص هیچکس باب امام نمی باشد
. خدایا از این نسبتها که به من داده اند بیزارم ))
البته باید توجه داشت که مطالب فوق را باید توجه داشت که مطالب فوق را با کمال
بی پروائی و با اعتقاد تمام بیان داشته نه اینکه ترسیده یا تقیه نموده باشد . و شاهد
براین مطالب گفتار آقای میرزا حسینعلی در صفحه 179 کتاب ایقان صفحه 199 است
که میگوید با اینکه همه با او مخالف بودند از احدی خوف ننموده و ادعای خود را فرمود .
پدران ، مادران ، جوانان و عزیزان بهائی :
برایتان " موفقیت " درراه یابی و "سلامت " درروح و جسم آرزو می کنم .
_ شما در هر سطحی از بهائیت که هستید مرا خوب می شناسید :
_ اگر در کلاسهای درس اخلاق شرکت کرده اید ، مرا در پست سرپرستی و
تدریس کلاسهای یازدهم و دواردهم نواحی مختلف تهران ، بخصوص ناحیه پنج
و دوازده دیده اید .
_ اگر در سطح بالاتری به کلاس درس نظر اجمالی آمده باشید ، آنجا نیز مرا
که از طرف لجنه تزیید معلومات امری به سرپرستی منصوب بوده ام ، دیده اید .
_ اگر از مبلغان سرشناس بهائی هستید که خیلی خوبتر و بیشتر مرا می شناسید ،
زیرا که سالها در جلسات شور مبلغین که از طرف لجنه نشر نفخات الله تاسیس شده
بود ، با هم نشست و برخاست و بحث و مشورت داشته ایم .
_ اگر بهائی علاقه مند به تبلیغی هستید ، حتما بارها به بیوت تبلیغی من مبتدی
آورده و بعدها از من بخاطر ارشاد او سپاسگزاری کرده اید .
_ اگر صاحب تالیفی در بهائیت هستید ویاعلاقه به ادبیات ، ارتباط تشکیلاتی یا لجنه
تزیید معلومات امری دارید ، حتما مرا در جلسات انجمن ادبی که اولین جلسه آن در
شانزدهم تیر ماه سال 41 تشکیل شد ، دیده و در بحثهای این انجمن با من
آشنا شده اید .
_ اگر شهرستانی هستید مرا خیلی خوب می شناسید . لا اقل بخاطر پذیرائیهای
گرم و صمیمانه که از من در شهرهائی چون یزد ، اصفهان ، کرمان ، رضائیه ،
بم ، زاهدان ، بلاد خراسان ، خوزستان ، مازندران ، دشت گرگان ، و غیره
بعمل آورده ، با من آشنا ئی داشته و بجهت ما موریتهای تبلیغیم بآن سامان مرا
خوب می شناسید .
من :
ادیب مسعودی
مبلغ معروف و سرشناس جامعه بهائی ، همنشین و مباحث مبلغینی چون
" عباس علوی " محمد علی فیضی " ، فنا ناپذیر ، اشرق خاوری ،
و ...... اینک با شما سخن می گویم .
لابد می خواهید بپرسید که اگر تو "ادیب مسعودی " هستی ، پس چرا
" الله ابهی " نگفتی و چرا ما بندگان جمال اقدم را" احباء الله " و
" اماء الرحمن" نخواندی ؟ آری من ادیب مسعودی همانکه محفل بارها
از من با القاب "خادم برازنده " ، " نفس جلیل" ، ناشر نفخات الله ، " یار موافق "
ودهها نظیر آن یاد کرده – که میتوانید نمونه هائی از آنرا در لابلای -همین
یاد داشت کوتاه ببینید – اکنون با شما مشفقانه بسخن نشسته و امیدوارم در
حاصل نهائی عقایدم که پس از رنجها و مشکلات طاقت فرسا فراهم آمده ،
بیندیشید !من با تمامی سوابق در خشان امری و با چهره ای سرشناس در
میان بهائیان ایران اینک صریحا اعلام می کنم که :
" پشیمانم و بر گذشته خویش سخت متاسف " خاطرم از آنچه گذشته ،
ملول است و :
- از اینکه سالیانی درا از عمرم را بهائی بوده ام ،
- از اینکه با سخن گویای تبلیغیم عده ای را اغواء کرده ام !
- از اینکه بخاطر بهائیت حقایق ارزنده ای در این جهان را زیر پا گذاشته ام پشیمانم .
و خوشحالم از اینکه سرانجام به چنین حقایق گرانبهائی ایمان آورده ام :
- که آخرین پیامبر خدا " حضرت محمد( صلی علیه و اله) است و جامه
رسالت پس از او ، بر قامت دیگری برازنده نیست .
- که کتاب خدا "قرآن کریم " تنها کتاب آسمانیست که پیروی آن
سعادت هردو جهان را بار مغان می آورد .
- که ولی خدا ، زاده پاک ائمه هدی "حضرت مهدی " (ع) است که
دنیا چشم براه اوست تا جهان را پر از عدل و داد نماید .
و توای دوست عزیزی که این نوشته را میخوانی ، بخود آی و بیندیش که :
- چه چیز مرا دگرگون کرده ؟
- چه چیز مرا در هنگامه افول زندگی بر آن داشته تا براه دیگری گام نهم ؟
- چه چیز بمن قدرت داده تا تمامی خطرات این دگرگونی فکری را بر
خود پذیرا شوم ؟
آیا پول ، شهرت ، و یا مقام ؟
........ کدامیک ؟
من اگر در جستجوی مال و منال بودم ،
اگر در پی عنوان و مقام بودم ،
اگر خواهان شوکت و شکوه بودم ،
و خلا صه اگر هرچه می خواستم ،
بهائیت بخاطر خدمات ارزنده ام برایم فراهم میکرد !
اما من تشنه چیز دیگری بودم که "حقیقت " نام داشت . حقیقتی با
تمام شکوه و جلال .ابتدا گمانم چنان بود که بهائیت توان راهبری مرا
خواهد داشت ، سالها مخلصانه زحمت کشیدم ، بعنوان "احساس وظیفه "
تبلیغ بهائیت را بر عهده گرفتم ، شاهد گفتارم سپاسگزاریهای محفل است
که بارها از زحمات من در مقام تقدیر بر آمده ، و لیکن روح کاوشگر من
هیچگاه متوقف نمیشد و هیچگاه به این تقدیر نامه ها دلخوش نبودم
تا آنکه ، سرانجام شاهد مقصود را در آغوش گرفته و به منزلگه مقصود رسیدم .
اگر چه نمی خواهم در این مختصر سخن از دلائل بطلان بهائیت بمیان آورم ،
زیرا که سخن فراوان دارم و خود نیازمند جزوه ها و کتابهای مستقل است ،
اما ای شما که تا دیروز در بیوت تبلیغی من ، آنهنگام که با صطلاح به تبلیغ امر الله
مشغول بودم ، با اشاره تصدیق ، سر فرود می آوردید ،
شما ها که تا دیروز حتی شاهد بحثها و مجادله های من با مسلمانان آگاه در
جلسات تبلیغی بودید ،
اگر دروغگو بودم که همه آن حرفها و تبلیغات باطل و یاوه است و شما چرا
آنروز م را تصدیق میکردید و از راههای دور برایم نامه مینوشتید و مرا
رادمرد بزرگ عالم انسانی "ملاحسین ثانی " نجم ساطع آسمان هدایت "
خادم صمیمی امر الله " خورشید اسمان حقیقت ، و صدها نظیر آن می خواندید ؟!
و اگر راستگویم که اینک باید به سخنم ، به پند پدرانه و پیام پیری جهان دیده ،
گوش فرا دهید ......
میدانم که بزودی در ضیافات بشما دستور خواهند داد که نوشته "ادیب مسعودی "
را نخوانید و سلام و کلام جایز نه ! اما همین توصیه شمارا که در اعماق
روحتان ، گوهر حق جوئی نهفته است و شما را به تحری حقیقت وامیدارد ،
برآن نخواهد داشت که تازه تحقیق و بررسی تان را آغاز کنید ؟
بیاد دارم که شروع راهیابی خودم از آنجا اغاز شد که در نشریه اخبار امری
خواندم :
"اخیرا " ملاحظه شده است که در
"بعضی نقاط نفوس ناراحتی "
"بعنوان تبلیغات اسلامی و غیره "
" ....... تحت عنوان تحقیق تقاضای "
" تشکیل مجالس مباحثه و غیره "
" می نمایند .... مسلم است که این "
" نفوس باغلب کتب و معارف امری "
" توجه نموده و اطلاعات کافی "
"از مندرجات کتب و رسائل مبارکه "
" حاصل کرده اند .... از محافل "
" مقدسه روحانیه محلیه شید –"
"الله ارکانهم تقاضا شده است "
" در این مورد دقیقا دقت و ..."
"از هرگونه مواجهه خودداری "
"فرمایند "
- سال 1344 شمار ه 2، 3-
و من با خودم می اندیشم که چرا " با افراد مطلعی که به اغلب کتب و معارف
امری توجه نموده و اطلاعات کافی از مندرجات ان حاصل کرده اند "
نباید تماس گرفت ؟!
مگر ایشان چه میگویند که می باید خود را از بحث و مناظره و یا مواجهه
و رویاروئی با ایشان محروم کرد ؟
آیا اگر بهائیت برحق بود همانند اسلام نمی گفت :
" اقوال مختلف را بشنوید و بهترینش را برگزینید " اسلام که از زبان پیامبر ،
در قرانش می خوانیم :
" من و پیروانم مردم را آگاهانه بحق می خوانیم "
در بررسی ها و پرس و جوهای بعدی این نکته روشنتر شد که این افراد
بر معارف امری و اسلامی احاطه کامل داشته و در این مورد سخن محفل
کاملا صادق بوده است ، و سر انجام کاربدانجا کشید که حقانیت اسلام و بطلان
بهائیت همانند روشنائی آفتاب برایم آشکار گردید .
از کارهای دیگر محفل که هر وقت بیاد آن می افتم شدیدا" متعجب می شوم ،
آنست که آنهنگامیکه تازه بهائی شده بودم ، محفل میکوشید که موقعیت اسلامی
مرا مهم جلوه دهد و مرا را با ادانشمندان اسلامی برابر معرفی کند ،
حتی خود نیز گاهی تحت تاثیر دستورات و القائات محفل چنین وانمود میکردم .
دیگر آنکه میگفت شکستگی پایم را بهانه قرارداده بگویم که مسلمانان بجهت
تغییر روش و آئین مرا مضروب کرده بحدی که پایم آسیب دیده است ،
غافل از آنکه پای من از دوران کودکی آسیب دیده بود !
بعد ها این سوالات همواره در ذهنم خلجان میکرد که راستی چرا بهائیت باین
وسایل نا صحیح و غیر منطقی برای حق نشان دادن خود کوشش می کند ؟
چرا می کوشد بهائیان با افراد مطلع و آشنا بمعارف امری تماس نگیرند ؟
اینها زمینه شد تا یک تحقیق عمیق و همه جانبه را آغاز کنم ، بنحوی که میتوان
گفت ، برگشت من از بهائیت پس از ایمان واقعی بخدا و استعانت از او
تنها و تنها یک علت داشت و آن اینکه کوشیدم تا متحری واقعی حقیقت باشم ،
کتابهای اصلی امرراجستجو کردم و بدقت و بدفعات خواندم ، بجزوه های زینتی
و رنگ و روغن شده قناعت نمی کردم ، مراتب و عنایتی که در بهائیت داشتم ،
هیچگاه نتوانستند مرا گول زده و همانند دیگران بفکر بهره برداریهای مادی
بیندازد و از یاد خود و خدا غافل سازد ، ودر عین حال تماس با باافراد مطلع نیز
رویگردان نبودم ، و این چنین شد که سرانجام راه یافتم .
البته انسانها همه ، جز معصومان پاک و بزرگوار اسلام ، جایز و الخطایند ،
اما راهیابی نیز ممکن است و من شرح اجمالی کارم را دادم تا تو دوست
عزیز پیام پیری آگاه را دریافته باشی ، اما مادامیکه بخواهی فریب سخنان فریبنده
مبلغین و گول ظواهر و عناوین تشکیلاتی و لجنات متعدد و ضیا فات و احتفالات و
کنفرانسهای باغ تژه و.... را بخوری ، بدان که هیچگاه بفهوم واقع را نیافته ای !
راستی آیا تو خواننده عزیز ، هیچگاه نمی اندیشی که همانند پیروان هزارن
فرقه ساختگی و برباطل ،که در گوشه و کنار دنیا بچشم میخورند ،
ممکن است تو هم در طریق نا صواب قدم گذاشته باشی ؟ تو هم از میلیونها
انسانی باشی که خزف را بجای لعل خریده ، و گوهر را همچنان نا سفته
درون صدف وانهاده اند ؟!
من بنام "پدر پیری " که گذران زمان گرد سپید بر چهره اش نشانده ،
بنام آموز گاری روحانی که حتی در بهایتش نیز صادق بوده ،
بنام مربی دلسوز ،
برای شما بهائیان عزیز نگرانم .
من نگران آنروزم که بفرموده قرآن کریم ، وقتی حقایق در جهان دیگر ،
جلوی چشمتان هویدا شود ، و ببینید که انچه پیامبران راستین خدا گفته اند
حق است ،
زبان برانید که :
رب ارجعونی لعلی اعمل صالحا فیماترکت
خدایا مرا برگردان تا از نیکیها آنچه را که ترک کرده بودم انجام دهم .
اما دیگر دیر شده باشد و بشما بگویند :
"" کلا انها کلمه هو قائلها "" ،
"نه چنین است زیرا او فقط گوینده این سخنان است "
آری ، من از آینده برای شما هراسناکم و بیمدار .
بیائید پند مبلغ پیرو یارعزیز و ناصح مشفقتان را بشنوید و سر از
بارگاه گران غفلت بردارید ..من بزودی شرح حال مفصل خود را
همراه بامدارک مثبته برای آگاهی همگان طبع و نشر خواهم کرد و
شاید تا آن زمان محفل بشما توصیه کرده باشد که این اوراق ناریه را مطالعه
نکنید ، اما خوشحالم که اتمام حجت با شما کرده ام ودر پیشگاه عدل خدای بزرگ
خواهم گفت که من سرانجام ، حقیقت اشکار شده برای خودم را در اختیار اینان
گذاشتم و انان که بخود نیامدند ، هیچ عذری ندارند .
آری من " ادیب مسعودی " بزرگ مبلغ جامعه بهائی ، اینک مسلمانم و
ازاین بابت خدارا بسی شاکر و سپاسگزارم .
" خدای اسلام را قائلم "
" پیامبر اسلام را آخرین فرد از گروه پیام آوران خدا می دانم "،
" امامان عزیز ، ازعلی علیه السلام تا امام حسن عسکری علیه السلام ،
را بجان و دل معتقدم "،
"امامت ، حیات ، غیبت ، ظهور ، و دیگر خصوصیات فرزند بلافصل امام یازدهم
حضرت محمد بن حسن عسکری علیه السلام ، را بجان و دل معتقدم "،
بابیت ، و بهائیت را دین ندانسته ، پیشوایانش را عاری از هر حقیقتی میدانم .
و این فریادی از تمامی ذرات وجود منست که در قالب اشعارم جلوه گر است:
هزار شکر که از قید درد و غم رستم
چو ذره بودم و بر افتاب پیوستم
بچاهسار ضلالت فتاده بودم زار
گرفت خضرره عشق از کرم دستم
طمع بریده ز دجال سرتان پلید
زجان بخدمت صاحب زمان کمر بستم
امیدم چنانست پرورگاری که فرموده:
ادعونی استجب لکم بخوانیدم تا که جوابتان گویم .
و خداوندی که فرموده :
ان الله یغفرالذنوب جمیعا خدای تمام گناهان را می بخشاید .
مرا خواهد پذیرفت .
و منهم می کوشم تا در این چند روز مانده از عمر جبران گذشته ها کنم ،
که خدای فرموده است :
لا تقنطو من رحمه الله از رحمت خدا مایوس نباشید .
اگر می خواهید سخن مرا حضورا نیز بشنوید ، در یکی از روز های مشخص
شده در این نوشته ، هنگامیکه برای انبوهی از مردم این شهر سخن خواهم گفت
، سر افرازم نمائید .
ودر اینجا برای آندسته از بهائیان ساده دل که ممکن است بر اثر القائات محفل و
تشکیلات بهائی ، از آمدن به این جلسات و خواندن نوشته های بعدی من
معذور شوند ، عرض می کنم که خلاصه سخن من در این مجالس و
محافل مشابه آن در جزوات و کتب بعدی همین است که در دوبیتی زیر
آورده ام
المنه لله بره راست رسیدم
پیوند خود از مردم گمراه بریدم
از لطف خئاوندی با قوت ایمان
مردانه زهم پرده اوهام دریدم
مزید توفیق همگان
تهران
غلامعباس گودرزی " ادیب مسعودی "
هشتم بهمن ماه پنجاه و چهار